یکآدمعصبی زیرزمینی
یکآدممنتقد مشهور روزنامهای
یک آدم بورژوای کرواتی رمانخوان باسواد سینمادان
یک آدم شهروند موفق خانوادهدار و غیرتی
یک آدم مجروح و لتوپاره
یک آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر
هزار آدم عصبی زیرزمینی
هزار آدم منتقد مشهور روزنامهای
هزار آدم بورژوای کرواتی رمانخوان باسواد سینمادان
هزار آدم فنی و خانوادهدار و غیرتی
هزار آدم مجروح و لتوپاره
هزار آدم دانشجوی قسطی دور از پدر و مادر
دارند میآیند جلو
دارند میروند عقب
دارند شلوارهایشان را در میآورند
دارند لباسهای زیرشان را با هم عوض میکنند
دارند به من اشاره میکنند
نزدیک میشوند
انگشتشان را در دهانشان میکنند و درمیآورند
وبعدانگشتخونآلودشان را به من نشان میدهند
من معنی این نشانههای مبهم مردم را نمیفهمم
آنها میدانند که من از تودهها متنفرم
آنها تبدیل به توده میشوند
آنها ابر میشوند
آنها دور می شوند
دور میزنند و برمیگردند
سرگیجه میگیرم
هذیان میگویم
و شروع میکنم به نوشتن
من برای خودم نمینویسم
از صبح میروم با دشمنانم میجنگم و شب کلهی گندهام را شکست خورده بر شانههای
زنم آوار میکنم
باز صبح بلند میشوم
فحش میدهم که چرا باید بلند بشوم
و دوباره به جنگ میروم که چرا به جنگ میروم
که چرا...؟
من از خودم نمینویسم
من ازبیرون خودم مینویسم
جوانهای بیرون خودم
جوانهایی که با دوست دخترهایشان نمیسازند
جوانهایی که با دوست پسرهایشان نمیسازند
جوانهایی که به هرحال با پارتنرهایشان نمیسازند
من از جوانهایی مینویسم که از پنجره اتاق به خانه همسایه نگاه میکنندتادرتخیل
لمس گوشت ساق زن همسایه مدهوش شوند
من از کاندوم نمینویسم
من از تف مینویسم
حقیقت
تف
پوستِ تف
نفس عمیق.
من از نادر خسروجردی مینویسم که هرروز کارش را عوض میکند و تخماش هم نیست
که چرا کارش را عوض کرده است وچرا بدهکار است.
من از کسانی مینویسم که تخم دارند
من از کسانی مینویسم که تخم ندارند
من از خودم نمینویسم
من یک کارمندم
من عیالوارم
کودکانم دور و برمند
من تمیزم
و نمازم را اول وقت میخوانم .
من قول میدهم
قول میدهم وطنم ایران باشد
قول میدهم ایران را سرافراز کنم
قول میدهم ادبیات را جدی بگیرم
قول میدهم هرگز به کرست زن همسایه نگاه نکنم
قول میدهم شعر سیاسی ننویسم
سیاست اروتیک است
سیاست یک هاردسکس بدون عشق است
در درونم دارد یک نفر بدون عشق از پشت میدهد
باید مرخصی بگیرم و بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که با نیتی کاملاً غیراروتیک
شرط میبندند با هم سر ساعت 5 بعدازظهر جلوی درب ورودی پاساژ ونک
بشاشند و قرار میگذارند هرکسی که آلت
غیراروتیکاش کمتر از دیگران دیده شود
همه را شام دعوت کند ، زیرا جهان در واقع کاملاً خالص است و شام برکت
خداست، شام نباید اروتیک باشد،شام نباید سیاسی باشد.
باید بیرون بروم و از جوانهایی بنویسم که لیسانس گرفتهاند
از جوانهایی که دیپلم گرفتهاند
ازجوانهایی که سیکل گرفتهاند
من از جوانهایی مینویسم که سیکل نگرفتهاند و سر کار هم نرفتهاند
من از جوانهایی مینویسم که سر کار نمیروند
من از جوانهایی مینویسم که خواهر صاحبکار را جلو چشمهایش آوردهاند
من از جوانهایی مینویسم که نمیخواهند یا نمیتوانند خواهر صاحبکار را جلو
چشمهایش بیاورند
من از جوانهایی مینویسم که زن گرفتهاند
من از جوانهایی مینویسم که شوهر کردهاند
من از جوانهای خالصی مینویسم که وقتی در شهر با پارتنرشان راه میروند همه
فکر میکنندآنها کونیاند
اماآنها نمیدانند که کونیها خالص نیستند
من از جوانهای آزادهای مینویسم که با ماشین کار میکنند
من از مردم ناخالص شهر مینویسم
من از داروخانههایی مینویسم که مشتریهایشان را برای
فقط برای چند میلیگرم آرامش میپرانند.
من از دوستانم مینویسم
دوستانی که رفتند جنوب جنس بیاورند
ولی فقط تخمهایشان برگشت
یامن فقط در فضاییتاریک تخمهایشان رادیدم که بامن حرف میزدند
یا آنها دیگر تخمهایشان را نخواهند دید که با من حرف بزند.
نفس کرمآلودهی عمیقی میکشم.
من ازخودم نمینویسم
من از بیرون خودم شروع میکنم به ریختن
به نام خدا
من...
بازنشراز مطرود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر