۱۳۴۸ دی ۱۱, پنجشنبه

 


يك مشت كثافت به من هي مشت مي زند


 


اما خداي كريم!


 


اين كره خر ها از من چه مي خواهند؟


 


مي خواهيم من فرياد بزنم


 


اي يا حضرت ابراهيم حوا


 


بزنم


 


تو چرا با بي بي عايشه دعوا كردي و .


 


من نبودم.


 


كه شما نشستي عطيه خانم!


 


چند ساعت پيش در ميدان فردوسي اين پايتخت بي بازگشت ادبي ام


 


جلوي چشم شيرازي ام نديد و رفتم توي همبرگرم


 


آي اي همبرگرم!


 


از من بيا بيرون با تمام خيارشورهات


 


آبروم رفت


 


و به نامزدم بگو دهانم را با دستش پاك كند


 


اما اگر پاك نكند خودم هم پاك نخواهم كرد، بگوش، نارنج باكره!


 


به من گوش بدهيد


 


مسيج فرستادم و گفتم از دموكراسي دست بكشيد


 


تا من بتوانم مرد باشم


 


گوش ندادند به زبان و دندانم


 


به فكر جاي ديگري


 


در كنترلم كردند جا


 


شعرجا دارد


 


من ندارم جا


 


من جوع دارم


 


مردم به خدا


 


جان ندار منگ سلولهاي درختهاي لاغر بي اشتباه پرتقال


 


چه اسم زشتي،پرتقال!


 


 


 


بايد گور خود را گم و گور كرد


 


تا مي گردم


 


تا لحظات اشتغا لمان پر شود


 


پدر جان!


 


كجايي كه ببيني


 


دارم با دست خودم


 


به خواهرم دست مي زنم.


 


 


 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر